شعر ها (مجموعه اشعار محرم) حضرت زينب

شعر ها (مجموعه اشعار محرم) حضرت زينب
 

صبر را معنا و مفهومي به نام زينب است

احترام عشق هم از احترام زينب است

شهر بي ميخانه و ساقي نباشد شهر عشق

نشئگان عشق را مستي زجام زينب است

فرش را تا عرش پيمودن نه كار هر كسي است

اين مسافت هر چه باشد زير گام زينب است

كيست زينب علم اول علم آخر پيش اوست

متن عاشورا مدون با پيام زينب است

كيست زينب در صواب شاهدان حق شريك

ثبت در اسناد عاشورا سهام زينب است

عشق يعني سز فرازي سر شكستن پيش يار

شيوه از سر گذشتن در مرام زينب است

دستهايش بسته سر بشكسته مغرد چو شير

وحشت حكام جور از انتقام زينب است

بغض زينب در گلو يعني مهيب انفجار

انفجار نسلها با اهتمام زينب است

مي زند فرياد فريادي كه حيدر گونه است

ازدحام اهل كوفه از كلام زينب است

داوري بنگر كه در بيدادگاه شهر شام

با حسين همدست گشتن اتهام زينب است

مشت را كرده گره با هيبت و احساس گفت

اين حسين فرماده عالم امام زينب است

گرچه جايز نيست از بهر زنان امر جهاد

چادرو پوشش نمادي از قيام زينب است

افتخار سيد خوش زاد مي داني ز چيست

افتخار او همين بس كه غلام زينب است

گرچه بين بانوان زهرا مقام اول است

بعد زهرا رتبه برتر مقام زينب است

 

 

آنکه بد گوهر دریای حیا زینب بود

در حیا نایبة خیر نساء زینب بود

آنکه دانشگده سینه زهرا پیمود

گشت علامه شد انگشت نما زینب بود

دختری که بجهان زین ابش نام آمد

دختر شاه عرب شیر خدا زینب بود

تالی حضرت صدیقه و اخت الحسنین

سینه¬اش آینة صدق و صفا زینب بود

آنکه پیمود ره مهر و وفا شد نامی

زیب دیباچه دیوان وفا زینب بود

آنکه مبهوت زصبرش شده ایوب صبور

معدن صبر به صحرای بلا زینب بود

آنکه بعد از شه لب تشنه بهنگام بلا

قد علم کرد بمیدان وفا زینب بود

آنکه در جای حسینش ز وفاداری شد

ملجأ و دادرس آل عبا زینب بود

آنکه با شرکت اطفال یتیمان حسین

بست در قتلگه اش عقد عزا زینب بود

آنکه افراشت پس از قتل حسین رایت دین

کرد در کرب و بلا شقه گشا زینب بود

آنکه با شوق بیاری برادر برخاست

پیروی کرد از او پای بپا زینب بود

آنکه همدست حسین گشته و بر خلق رساند

صورت و معنی قرآن خدا زینب بود

آنکه بر اهل جهان موی به مو کرد اعلان

اصل منظور شه کرب و بلا زینب بود

آنکه در حال اسیریش به نهضت پرداخت

شت خاتون ظفر با اسرا زینب بود

هرکجا بر سر نی رفت سر پاک حسین

بروی ناقة عریان ز قفات زینب بود

آنکه نشکست وقارش باسارت اما

با سکینت به شکست اهل جفا زینب بود

آنکه در ناقه عریان بدیار کوفه

حق را کرد ز ناحق جدا زینب بود

آنکه با منطق شیرین و بگفتار فصیح

محشری کرد در آن شهر بپا زینب بود

آنکه از کثرت احساس به محمل زده سر

گیسویش کرد مخصب به دما زینب بود

آنکه در بارگه زادة مرجانة پست

تنگ کرد عرصه بر آن شوم و ذغا زینب بود

آنکه در مجلس شامات به میر شامات

گفت با طعنه که ابن الطلقا زینب بود

آنکه بی باک و دلیرانه به ارکان یزید

لرزه افکند در آن دار جفا زینب بود

آنکه نام امویها به فضاحت ها برد

کرد رسوازده ، با بانگ رسا زینب بود

آنکه وارونه شد از همت او تخت یزید

کند آن سلطنت از بیخ و بنا زینب بود

ثائبا آنکه بویرانة شام اندر شام

نصب یا نام حسین کرد لوا زینب بود

 

 

خودم ديدم كه صحرا لاله گون بود

زمين از خون ياران غرقه خون بود

خودم ديدم فضاى آسمانها

پر از انا اليه راجعون بود

خودم ديدم كه نور چشم زهرا

جراحات تنش از حد فزون بود

خودم ديدم كه بر هر برگ لاله

نوشته اين سخن با خط خون بود

گلى گم كرده ام ميجويم او را،

به هر گل ميرسم ميبويم او را

خودم ديدم گلوى اصغرش را

خودم در بر كشيدم اكبرش را

اگر چه از كنار نهر علقم

زگريه منع كردم خواهرم را

خودم ديدم كه زهرا ناله ميكرد

خودم ديدم سرشك مادرم را

مكن منعم اگر با اينهمه داغ

زنم بر چوبه محمل سرم را

گلى گم كرده ام ميجويم او را

، به هر گل ميرسم ميبويم او را

خودم ديدم كه دلها مرده بودند

خودم ديدم همه افسرده بودند

خودم ديدم كبوترهاى معصوم

همه در زير پر، سر برده بودند

خودم ديدم كه گلهاى نبوت

زبى ابى همه پژمرده بودند

همان جايى كه فرزندان زهرا

بجرم عشق سيلى خورده بودند

گلى گم كرده ام ميجويم او را

، به هر گل ميرسم ميبويم او را

گل من يك نشان در بدن داشت

، يكى پيراهن كهنه به تن داشت

 

تا خیمه زد به ساحل خطبه کلام تو

خوابید موج های  خروشان به نام تو

از کوفه تا به شام فقط سنگ می زدند

مدفون کنند تا همه جا سیر گام تو

جز با عنایت تو به چوب کجاوه ات

دست که می رسید به بالای بام تو

خطبه مخوان به مرم از سنگ پست تر

اینجا نمی دهند جواب سلام تو

ما را سوار ناقه غمگین خویش کن

شاید شویم زائر زلف امام تو

 

دارد از روز ازل دیده بینا زینب

عشق را کرده به نه کنگره معنا زینب

اولین صابره ارض و سما باشدو بس

علم پیغمبری آموخت ز طاها زینب

بود او عالمه مکتب فرهنگ علی

پرورش یافته در دامن زهرا زینب

همچنان کمه به نبی ام ابیها زهراست

با شد از بهر علی ام ابیها زینب

گشت قربانی کعبه به منای شهدا

هستی اش را به خدا می کند اهدا زینب

در اسارت سخن از غیرت و آزادی گفت

اه و زاری نکند در بر اعدا زینب

 

 

بود آخرين لحظه عمر من

الا شام غم با تو گويم سخن

چه خوش بود آئين غمخواريت

ز آل علي ميهمانداريت

دگر جانم از غصه بر لب رسيد

گذشت آنچه از توبه زينب رسيد

خداحافظ اي شهر آزارها

خداحافظ اي كوي بازارها

خداحافظ اي شهر چنگ ها

خدا حافظ اي بارش سنگ ها

خداحافظ اي شهر رنج و بلا

خداحافظ اي چوب طشت و طلا

خداحافظ اي قصه بزم مي

خداحافظ اي رأس بالاي ني

خداحافظ اي اشگ جمازه ها

خداحافظ اي زيب درازه ها

خداحافظ اي شهر دشنام ها

خداحافظ اي كوچه ها بامها

خداحافظ اي دست در سلسله

خداحافظ اي پاي پر آبله

خداحافظ اي سنگ وخون جبين

خداحافظ اي سيد و الساجدين

خداحافظ اي رنج ها درد ها

خدا حافظ اي خاك ها گرد ها

خداحافظ اي ناقه بي جهاز

خداحافظ اي اختران حجاز

خداحافظ اي گوش پاره شده

ز تو  غارت گوشواره شده

خداحافظ اي خاك ويران سرا

خداحافظ اي آل خير الورا

خداحافظ اي ياس نيلي شده

يتيم نوازش به سيلي شده >

<

من اينجا خودم ديدم از خون خضاب

سر نيزه ها هيجده آفتاب

همين جا كنارم ني و دف زدند

به ديدار هجده گلم كف زدند

همين جا دلم شد زغم چاك چاك

كه خورشيدم افتاده برروي خاك

همين جا به زخمم نمك مي زدند

عزيز دلم را كتك مي زدند

همين جا به فرقم ادو خاك ريخت

به گل هاي من خارو خاشاك ريخت

همين جا ز غم جان من خسته بود

كه ده تن به يك ريسمان بسته بود

همين جا دوو چشمم زخون تر شده

كه ياسم به ويرانه پرپر شده

همين جا به ويرتنه بلبل گريست

فريبانه بر غربت گل گريست

همين جا زغم جانم آمد به لب

كه در گل گلم دفن شد نيمه شب

دريغا كه آن گوهر پاك رفت

چو زهرا غريبانه در خاك رفت

الا اي همه نسلهل بعد من

بگوئيد از غول من اين سخن

كه زينب از اين كوه اندوه و درد

به موج بلا جون علي صبر كرد

خدا داند و غصه هاي دلش

كه داغ حسينش بود قاتلش

مرا يك جهان درد و واغ و غم است

كه توصيف آن بر لب ميثم است

حاج غلامرضا سازگار(ميثم

 

 

 

 

دارم هوس که با تو دمی گفتگو کنم

تاسرگذشت خود همه را موبموکنم

نگذاشتند تا که کنم دفن پیکرت

وز آب دیده نعش ترا شست شو کنم

میخواستم اگر که مهلت نداد شمر

آبی بوقت مرگ ترا در گلو کنم

بگذاشتم ترا و برفتم زکربلا

جز کربلا ترا بکجا جستجو کنم

خواهم بتربت تو برادر علی الدّوام

بنشینم وهمیشه زخاک تو بو کنم

گر نیست رخصتم که بمانم بکربلا

من جانب مدینه چسان بیتو رو کنم

عباس و قاسم و علی اکبر بزیر خاک

من زندگی چگونه دیگر آرزو کنم

 

 

يا اخا درد هم آغوش من است

پرچم عشق تو بر دوش من است

شکوه ای نيست در اين ابرازم

به حديث غم تو می نازم

نه غم و رنج کنون می کشدم

شوق ديدار رخت می کشدم

مرغ بشکسته پر و بال

من راوی مقتل گودالم من

زائر تشنه لب علقمه ام

سند مستند فاطمه ام

آنکه با خصم تو جنگيده منم

بانی عشق پسنديده منم

صاحب نافلهء زندانم

شاهد قافلهء طفلانم

ناظر چشم گهربار منم

روح آرامش بيمار منم

بر حرم حملهء مردم ديدم

خيمه ها را به تلاطم ديدم

ديده ام سيلی نامردان را

طفل گم گشته و سرگردان را

پيش مجنون گل ليلی چيدند

راس معشوق مرا ببريدند

ماجرايی که ز محمل دارم

خاطراتی است که در دل دارم

چون که انگشت نما شد سر تو

باز شد تازه لب خواهر تو

دامنم خيس شد از چشم ترم

چوبه محملم از خون سرم

آن زمان ناطقم از حيدر بود

اثر خطبه ام از کوثر بود

کاخ ها را همه ويران کردم

ز غم آزاد اسيران کردم

ليک از شام شده خم کمرم

من نگويم که چه آمد به سرم

تهمت دشمن و لبخند پليد

چوب خزران و لب سرخ شهيد

از همان روز پريشان ماندم

تا کنون يکسره گريان ماندم

منکه عمری است تو را می جويم

. اينکه از وصل سخن می گويم

آمدم روی حسينم بينم

چهره نور دو عينم بينم

ذکرت ای يار بر اين لب دارم

شوقت ای هستی زينب دارم

در قتلگه زشور اسیران چو گشت شور

زینب بدور نعش حسین یافت فیض نور

گفت ای شهید عشق ببین ناتوان مرا

بگشای دیده کن نظری این زمان مرا

خون شد دلم زغصه نداری خبر زمن

بنگر اسیر کرده چسان کوفیان مرا

آیا توئی حسین من ای کشتة جفا

یا اختلاف کرده شها دیدگان مرا

گر تو برادر منی ، کو رخت پیکرت

آن کهنه پیرهن ببرت بدنشان مرا

با دست و سر شناخت صفّیه برادرش

نه دست و نه سراست چه سازد عیان مرا

زینب نبود کاش ترا دید این چینن

ای خوش بحال تو که ندیدی چنان مرا

خشکید گلستان من از تشنگی نماند

گلهای رنگ رنگ از آن گلستان مرا

آتش زدند بعد تو از کین بخیمه¬ها

هم خانه گشت سوخته هم خاندان مرا

کردند رو بدشت یتیمان غم کشت گه

حال این بسوخت گهی حال آن مرا

بیمار را از آتش کین کرده¬ام برون

باشد چومن ستمزده نبود گمان مرا

ای میر کاروان زچه در خواب رفته¬ای

کردند کوچ قافله کوپاسبان مرا

نه اکبر و نه قاسم و عباس و اصغرم

نه یاوری از آنهمه پیر و جوان مرا

من میروم بشام و خدا حافظت کنم

رره فکن مکن بجهان سرگران مرا

خم شد قدم زغم نبود راست تا بحشر

این قامت خمیده بود همعنان مرا

صافی بگوید آنچه بدل داردش بمن

بر تو وسیله ساخته ، ای مهربان مرا

 

زینب آمد شام را یکباره ویران کرد و رفت

اهل عالم را زکار خویش حیران کرد و رفت

از زمین کربلا تا کوفه و شام خراب

هر کجا بنهاد پا فتحی نمایان کرد و رفت

با لسان مرتضی از ماجرای نینوا

خطبه¬ای جا نسوزانند در کوفه عنوان کرد و رفت

با کلام جانفزا اثبات دین حق نمود

عالمی را دوستدار اهل ایمان کرد و رفت

فاش میگویم من آن بانوی عظمای دلیر

از بیان خویش دشمن را هراسان کرد و رفت

بر فرازنی چو آن قرآن ناطق را بدید

با عمل آن بی قرین اثبات قرآن کرد و رفت

در دیار شام برپا کرد از نو انقلاب

سنگر ستمگرنرا سست بنیان کرد و رفت

خطبة غرا بیان فرمود در کاخ یزید

کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد و رفت

از کلام حق پسندش شد حقیقت آشکار

اهل حق را شامل الطاف یزدان کرد و رفت

شام غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود

وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت

دخت شه را بعد مردن در خرابه جای داد

گنج را در گوشة ویرانه پنهان کرد و رفت

زآتش دل بر مزار دختر سلطان دین

در وداع آخرین شمعی فروزان کرد و رفت

 

 

سرّ ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود

كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود

چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ

پشت ابري از ريا مي ماند اگر زينب نبود

چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان

در كوير تفته جا مي ماند اگر زينب نبود

زحمه زحمي ترين فرياد در چنگ سكوت

از طرار نغمه وا مي ماند اگر زينب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ

در گلوي چشمها مي ماند اگر زينب نبود

ذوالجناح داد خواهي ، بي سوار و بي لگام

در بيابانها رها مي ماند اگر زينب نبود

در عبور از بستر تاريخ ، سيل انقلاب

پشت كوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود

 

 

ما گرفتار بلای زینبیم

ما حسینی از عطای زینبیم

تا خدا بر ما عنایت می کند

ماگدای هر گدای زینبیم

بر گل نرگس قسم در روضه ها

سائل مهرو وفای زینبیم

ما برای دین به سینه می زنیم

شیعیانِ درسهای زینبیم

سینه عریان حسین بی کفن

رخ کبودان عزای زینبیم

آخر مجلس به وقت شور عشق

سوی مقتل در قفای زینبیم

ما به وادی محبت ازازل

کربلایی،از دعای زینبیم

وقت دیدار اجل بعد از حسین

چشم،در راه لقای زینبیم

در جزا گر مادرش رخصت دهد

دست بر سینه به پای زینبیم

برچسب:

ادامه خواندن

شعر ها (مجموعه اشعار محرم) امام سجاد

شعر ها (مجموعه اشعار محرم) امام سجاد

emam-sajad-88.jpg
پیش چشمم تو را سر بریدند
دست‌هایم ولی بی‌رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری
«قل اعوذ برب الفلق» بود
گفتی: آیا کسی یار من نیست؟
قفل بر دست و دندان من بود
لحظه‌ای تب امانم نمی‌داد
بی‌تو آن خیمه زندان من بود
کاش می‌شد که من هم بیایم
در سپاهت علمدار باشم
کاش تقدیرم از من نمی‌خواست
تا که در خیمه بیمار باشم
ماندم و در غروبی نفسگیر
روی آن نیزه دیدم سرت را
ماندم و از زمین جمع کردم
پاره‌های تن اکبرت را
ماندم و تا ابد داد از کف
طاقت و تاب بعد از ابالفضل
ماندم و ماند کابوس یک عمر
خوردن آب بعد از ابوالفضل
ماندم و بغض سنگین زینب
تا ابد حلقه زد بر گلویم
ماندم و دیدم افتاده در خاک
قاسم آن یادگار عمویم
گفتم ای کاش کابوس باشد
گفتم این صحنه شاید خیالی است
یادم از طفل شش ماهه آمد
یادم آمد که گهواره خالی است
پیش چشمم تو را سر بریدند
دست‌هایم ولی بی‌رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری
«قل اعوذ برب‌الفلق» بود

ادامه خواندن

شعر ها (مجموعه اشعار محرم) شعر انتظار

شعر ها (مجموعه اشعار محرم) شعر انتظار

entezar.jpg

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد

شاید دعای مادرت زهرا بگیرد

آقا بیا تا با ظهور چشمهایت

این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد

آقا بیا تا این شکسته کشتی ما

آرام  راه ساحل دریا بگیرد

اقا بیا تا کی دوچشم انتظارم

شبهای جمعه تا سحر احیا بگیرد

پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت

تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد

اقا خلاصه یک نفر باید بیاید

تا انتقام دست زهرا را بگیرد

 

 

آن قدر نالیده ام افتاده ام من از نفس

سوختم اتش گرفتم زود فریادم برس

در ضمیر من نمی گنجد به جز عشق نگار

جا ندارد غیر تو در قلب زارم هیچ کس

انقدر نالیده ام از هجر تو من روز و شب

عاقبت بیمار گردیدم فتادم از نفس

هیچ میدانی که هستم با چه هستم در وجود

من همان مرغ گرفتارم فتاده در قفس

باز کن در را که ایم من میان خانه ات

گو نگردد مانعم ای دوست مأمور و عسس

کاروان رفته است و من مانده عقب از کاروان

بی خبر من مانده ام ناید به جز بانگ جرس

تا که جان دارد (رضایی) از پی این قافله

می دود هر روز وشب دنبال آن اسب و فرس

 

 

 

آن كه در پرده، دل خلق جهانى بربايد

چه قيامت شود آن لحظه كه از پرده برآيد؟!

بر فلك آن نه هلال ست، كه انگشتِ تماشا

مه برآورده، كه ابروى تو بر خلق نُمايد!

گر چنين طرّه پريشان گذرى جانب بستان

تا قيامت نفَس باد صبا غاليه سايد

بگشا ناوَك مژگان و به خون كش پر و بالم

تا نگويند كه بر صيد حرم تيغ نشايد

 

 

آه کشم دم به دم سیر کنم کو به کو

تا به سر کوی تو با تو شوم رو به رو

خسته شدم از بهار با گل و باغم چه کار

جز گل روی تو ام نیست به باغ ارزو

تا صف مشحر دمد بوی گل از بسترم

گر که به رویا شبی با تو کنم گفتگو

ای پسر فاطمه  ای به فلک قائمه

بی تو حیات همه  بسته به یک تار مو

چند کشم از درون ناله یابن الحسن

چند ز خون جگر چهره کنم شستشو

از پرده برون آی دلم غرق تمناست

تقصیر دلم نیست تماشای تو زیباست

در حلقه عشاق ز رحمت گذری کن

تا جلوه حسنت نگرند از چپ و از راست

خون می خورم از هجر ولی با که توان گفت

کاین درد نهان سوز از آن من تنهاست

چون نسیت نظر با منت از شدت رشکم

هر جا گذری اشک من از دیده هویداست

گر مست شده عالمی از جام نگاهت

چشمان تو جامند نم چشم تو صهباست

چشم من دلسوخته سر چشمه خون شد

جانا نظری کن که کنون چاره مداواست

عاری نبود از حرم و دیر و کلیسا

دلدار به هر جاست یقین اهل دل آنجاست

مستانه بگیریم قدح در شب وصلت

مستی ز رخ یار چه جان بخش و دل آراست

وصل ار ندهد دست در این فرقت جان سوز

از بخت چه نالیم که جرم از طرف ماست

ما زنده از آنیم که در بحر تو غرقیم

غواص نشانیم که چشمان تو دریاست

گفتم به خرد یار زما رخ ز چه بنهفت

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

 

 

از راه می رسد سحر و زنده می شوم

از یادها نرفته و پاینده می شوم

چون ذرّه ام ،اگر چه نیم قابل تو لیک

با مِهر تو چو مِهر درخشنده می شوم

باری!نگاه کن که به یک گوشه نگات

مشمول عفو خالق بخشنده می شوم

جانا ز لطف گر نپیذیری مرا مدام

سر خورده تر زپیش و سرافکنده می شوم

محروم لااقل ز دعایت مکن مرا

در مصر جان عزیز نشد بنده می شوم

هر چند ای عزیز گر آیی ،زلطف خویش

در وقت مرگ،پیش تو شرمنده می شوم

اما در آن نفس که همه غرق گریه اند

من با نظر به روی تو در خنده می شوم

 

 

از سوز سحر نیست مرا حظّ و نصیبی

بیمار من عمریست به دنبال طبیبی

جانا عوض این همه دوری و ملامت

گهگاه سراغی ز دل افکار غریبی

هر لحظه که از ساحت قدس تو شوم دور

افتد به دلم فتنه و آشوب عجیبی

این بار اگر رفتی ازین خانه مبادا

با آمدنی باز دلم را بفریبی

یا دار بنا کن که هوادار تو هستم

یا همچو مسیحم بنما نقش صلیبی

از فرصت رفته نتوان چشم بپوشید

بگذشت دمی با تو گاهی به رقیبی

باشد که سرانجام به پایت فتدم سر

در پاسخ عمری که خزان شد به شکیبی

 

 

 

ای آشنای غربت جمعه ظهور کن

یک مرتبه زکوچه ما هم عبور کن

حک شد به روی بال  قنوت نمازمان

این خواهش قدیمی آقا ظهور کن

چشم انتظار قایق صیاد مانده ام

محض خدا بیا و مرا صید تور کن

من را که دور ماندهام از خاک کربلا

اقا بیا و همسفر بال نور کن

یک شب بیا میان حسینیه عزا

یادی زروضه های کنار تنور کن

 

 

اى آن كه بود منزل و مأواى تو چشمم

بازآ! كه نباشد به جز از جاى تو چشمم

در راه تو، با ديده حسرت نگرانم

دارد همه دم شوق تماشاى تو چشمم

گر قابل ديدار جمال تو نباشد

اى كاش كه افتد به كف پاى تو چشمم

تا چند دهى وعده ديدار به فردا

شد تار، در انديشه فرداى تو چشمم

تا كور شود ديده بدخواه تو، بگذار

يك لحظه فتد بر قد رعناى تو چشمم

تا عكس تو، در آينه ديده ام افتد

بازست هماره به تمنّاى تو چشمم

بازآى و قدم نه به سر ديده، كه شايد

روشن شود از پرتو سيماى تو چشمم

چون ديده نرگس كه شد از روى تو روشن

دارد هوس نرگس شهلاى تو چشمم

 

 

اي امانت دار كوثر كي تو مي‏آيي ز در؟

وي وصي آل حيدر كي تو مي‏آيي ز در

مصحف زهراست نزدت، تيغ‏حيدر همچنين

وارث بابا و مادر كي تو مي‏آيي ز در

چشم اميد تمام انبياء و اولياء

بر ظهور تست آخر كي تو مي‏آيي ز در

هستي از هست‏تو هستي‏يافت اي هست‏خدا

وي همه هست پيمبر كي تو مي‏آيي ز در

ديدگان اشكبار شيعيان مي‏خواندت

كاي به عالم ميرو رهبر كي تو مي‏آيي ز در

هر سحر گويد مؤذن با نواي تازه‏اي

مجري احكام داور كي تو مي‏آيي ز در

كربلا، مكّه، مدينه، كاظمين، مشهد، نجف

سامرا، گويند يكسر كي تو مي‏آيي ز در

روشني بخش قلوب مؤمنين و مؤمنات

منجي دلهاي مضطر كي تو مي‏آيي ز در؟

 

اى روشنى ديده احرار كجايى؟

وى ماه دل افروز شب تار كجايى؟

اى دسته گل سرسبد باغ رسالت

وى وارث پيغمبر مختار كجايى؟

جان ها ز فراق مه رويت به لب آمد

هستيم همه طالب ديدار كجايى؟

اى منتقم خون شهيدان فضيلت

وى رهبر مردان فداكار كجايى؟

اى مظهر جانان تو بيا تا كه به پايت

سازيم سر و جان خود ايثار كجايى؟

گلشن شود از مقدم تو ساحت گيتى

اى باغ طرب را گل بى خار كجايى؟

بر «حافظى» سوخته دل كن نظر از لطف

اى بر همگان سيّد و سالار كجايى؟

 

 

اي حُجّت خداي، که عشقت امان ماست

ذکر تو در محافل روضه نشان ماست

خون گريه کن که ماتم جد غريب توست

يار دل حزين تو آه و فغان ماست

ما را نواي نوحه جد او جانفزاست

الحق که روضه،داروي روح و روان ماست

هرجا که مي‌رويم دم از عشق مي‌زنيم

آري حديث مهر تو ورد زبان ماست

پرچم، چراغ، آب، سياهي، کتيبه، اشک

اين ها همه بهانه سر نهان ماست

سرِّ نهان ما که به جز شاه عشق نيست

در قبضه ولايت او جسم وجان ماست

سلطان عشق آبروي عالمين کيست؟

آنکه هماره در گرُوَش آرمان ماست

هستي به دست تو ،دل تو در کف حسين

دست تو بر سر و غم او سايبان ماست

در حال روضه معني هر زمزمه تويي

غمگين مباش زمزمه طرز بيان ماست

 

ای کاش شبی لایق دیدار تو باشم

از پرده دل راز نگهدار تو باشم

دستم تهی ونیست کلافی به بساطم

تابر سر بازار خریدار توباشم

یک عمر به دنبال امان بودم وصحت

منت نه و بگذار که بیمار توباشم

ای سایه لطفت همه جا روی سرمن

بگذار که در سایه دیوار توباشم

ای کاش شبی آیدودرجامع سهله

با چشم دلم زائر رخسار توباشم

 

 

 

 

اى كه عشق تو بود مونس جان و دل ما

وى كه مهر تو عجين گشته در آب و گل ما

دل ما گشته زدورى تو كاشانه غم

تا نيايى بَرِ ما غم نرود از دل ما

مشكلى گشته به ما هجر تو و طعن رقيب

جز به وصلت به خدا حل نشود مشكل ما

شوق ديدار تو ما را دهد اميد حيات

ترسم آخر غم هجر تو شود قاتل ما

تو شبى محفل ما را زرخت روشن كن

اى كه نام تو بود روشنى محفل ما

ما كه در بحر جهان كِشتى سرگردانيم

اى نجى الله ثانى بنما ساحل ما

ما نكِشتيم كه تا جان به فداى تو كنيم

بپذير از كرم اين هديه ناقابل ما

نظر از «خسرو» دلخسته خود باز مگير

اى كه لطف تو بود صبح و مسا شامل ما

 

 

دلم دوباره خبر می دهد ظهور تورا

بدون فاصله حس میکنم حضور تورا

به من مگو که نرفته چگونه باز آید

مسیر جاده خبر می دهد عبور تورا

کدام آینه در این زمانه ناقص نیست

که خوب جلوه دهد انعکاس نور تورا

شبی به سینه طوفانی ام به صید ببیا

مگر که لمس کنم رشته های تور تورا

من از زیارت ناحیه خوب دانستم

شکسته است کسی شیشه غرور تو را

 

 

اي مـظـهـر خـداي جـهـان – مـقـتـدا- بيا

اي خـتـم هـشـت و چـار ولي خدا بيا

خـلـق جـهـان نـشـسـته به راه تو منتظر

شـد تـار، ز انتظار رخت ديده ها بيا

يـعـقـوب روزگـار ز هـجــر تــو پـير شد

اي يـوسـف امـيـد بـه مـصـر وفا بيا

افـسـرده شـد ز سـرزنـش دشـمـنان دلم

اي الـتـيـام بـخـش دل بــي دوا بــيـــا

مـا را ز تـيـر طـعــنـه اغـيــار وارهـ‍ـان

مـرديـم ز انـتـظـار رخـت – منجيا بيا

كـشـتـي ديـن فـتـاده بـگـرداب اضـطراب

نـوح نـجـات خـلـق- تـوئـي ناخدا بيا

ديـدار تـسـت مـقـصـد عـشـاق دلـپـريـش

روشـنـگـر غـروب هـمه ماسوا بيا

ظلم و ستم به عرصه عالم ز حد گذشت

بـنـيـان گــذار كــاخ عـدالـت بـيا بيا

چـشـم جهان ز دوري روي تو شد سپـيد

اي يــادگــار سـلـسـلـه انـبـيــا بــيــا

تـا كي بـه پـشـت پرده غيبت نهان شوي

اي پور عسكري،‌خلف مرتضي بيا

قـائـم مـقـام احـمـد مـرسـل ولـي عـصــر

اي از قـيـامـت تـو قـيـامـت بـپـا بـيـا

در انـتـظار تـوسـت «حياتي»‌به روزگار

اي مـشـعـل هـدايـت اي رهـنـمـا بيا

 

 

-

 

اى نهان ساخته از ديده ما صورت خويش

بدر از پرده غيب آى و نُما طلعت خويش

طاق شد، طاقت ياران بگشا پرده ز رخ

اى نهان ساخته از ديده ما صورت خويش

نه همين چشم به راه تو مسلمانانند

عالمى را نگران كرده اى از غيبت خويش

آمد از غيبت تو، جان به لب منتظران

همه دادند ز كف حوصله و طاقت خويش

بى رُخت بسته به روى همه، درهاى اميد

بگشا بر رخ احباب در از رحمت خويش

گرچه غرقيم به درياى گناهان، ليكن

شرمساريم و خجالت زده از غفلت خويش

روى دل سوى تو داريم به صد عجز و نياز

جز تو ابزار نداريم به كس حاجت خويش

جز تو ما را نبود ملجأيى اى حجّت حق

باد سوگند تو را بر شرف و عصمت خويش

«دست ما گير كه بيچارگى از حد بگذشت»

بگشا مشكل ما را به يَدِ همّت خويش

روزگارى ست كه از جهل و نفاق و نخوت

هر كس از رنج كسان مى طلبد راحت خويش!

تا كه بر كار خلايق سر و سامان بخشى

گير با دست خدايى علَم نهضت خويش

تويى آن گوهر يكدانه درياى شرف

كه خداوند جهان خواند ترا حجّت خويش

ساخت حق، آينه غيب نما روى تو را

نگرد خواست در آن آينه تا طلعت خويش

روز ميلاد همايون تو، عيدى ست كه حق

در چنين روز عيان ساخت مهين آيت خويش

يافت زآن روى شرف، نيمه شعبان كامروز

شامل حال جهان كرد خدا، رحمت خويش

قرب حق يافت به تحقيق، كسى كو به صفا

با تو پيوست و گسست از دگران الفت خويش

 

ای ولی عصر امام زمان

ای سبب خلقت کون و مکان

تا تو زما روی نهان کرده¬ای

خون بدل پیر و جوان کرده¬ای

منتظران را به لب آمد نفس

ای زتو فریاد بفریاد رس

ملک برآرای و جهان تازه کن

هر دو جهان را پر از آوازه کن

سکه تو زن تا امراء کم زنند

خطبه توخوان تا خطبادم زنند

ما همه جسمیم و بیا جان تو باش

ما همه موریم و سلیمان تو باش

شحنه توئی قافله تنها چراست

قلب تو داری علم اینجا چراست

خلوتی پردة اسرار باش

ما همه خفتیم تو بیدار باش

ز آفت این خانه آفت پذیر

دست برآر و همه را دست گیر

گر نظر از راه عنایت کنی

جمله مهمات کفایت کنی

از نفست بوی وفائی به بخش

ملک سلیمان به گدائی به بخش

 

 

-

 

 

ايام بگذرانم در انتظار مهدي

قدر و دخان بخوانم در انتظار مهدي

اي كه مرا بخواني تخفي الصدور داني

هر دم بود فغانم در انتظار مهدي

دستي به سرگذارم دستي به سينه دارم

الغوث و الامانم در انتظار مهدي

ابر كرم بباران بر كوي سربداران

بر كف گرفته جانم در انتظار مهدي

در بين هر مناجات با وعده ملاقات

ساعات بگذرانم در انتظار مهدي

شب تا سحر بسوزم ديده به در بدوزم

چون شمع نيمه جانم در انتظار مهدي

جمعه به جمعه نالم ناله برد مجالم

ياسين و ندبه خوانم در انتظار مهدي

من نذر صبح نورم وقف شب ظهورم

زنده اگر بمانم در انتظار مهدي

هر لحظه دارم اميد بينم جمال خورشيد

مانند سايبانم در انتظار مهدي

داني كه اهل دردم شب گرد و كوچه گردم

هر سو سري كشانم در انتظار مهدي

باشد گواه صبرم چشمان پر ز ابرم

وين اشك خونفشانم در انتظار مهدي

با سوره تبارك در اين مه مبارك

همچون فرشتگانم در انتظار مهدي

گر قلب خسته دارم شمشير بسته دارم

پيرم ولي جوانم در انتظار مهدي

اي پيك هر شب من لبيك بر لب من

اين است ارمغانم در انتظار مهدي

 

 

 

 

 

ايـن چـه غوغاست در دهر عيان مي بينم

زار و افـسـرده دل پـيـر و جـوان مـي بـينم

هـمـه از فـتـنـه ايــام بـه تـنـگ آمــده انــد

خون دل قوت هـمه خـلق و جهان مي بينم

هـر كـجـا مـي نگـرم هر سخني مي شنوم

صحبت از مهدي قائم (عج) بميان مي بينم

يارب اين منجي عالم ولي عصر كجاست؟

كـز غـمـش سـرو قـد خـلـق كمان مي بينم

يـارب ايـن كـوكـب رخشنده توحيد كجاست

كـز پـي اش ديـده صـاحـبـنـظـران مـي بينم

از فـراق رخ زيـبــاي تـو اي مــاه نــهــان

از كـف صـبـر بـرون تـاب و توان مي بينم

چـشـم عـشـاق به راه تو ببين گشت سفيد

اشـك حـسرت به رخ خلق روان مي بينم

شـو پناهنده «حياتي» تو بدان مايه شوق

حـاجـتـت در كـف آن جـام جـهـان مي بينم

 

با اين دل ماتم زده آواز چه سازم

بشكسته ني ام بي لب دم ساز چه سازم

در كنج قفس مي كشدم حسرت پرواز

با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

گفتم كه دل از مهر تو برگيرم و هيهات

با اين همه افسونگري و ناز چه سازم

خونابه شد آن دل كه نهانگاه غمت بود

از پرده در افتد اگر اين راز چه سازم

گيرم كه نهان بركشم اين آه جگر سوز

با اشك تو اي ديده ي غماز چه سازم

تار دل من چشمه ي الحان خدايي ست

از دست تو اي زخمه ي ناساز چه سازم

ساز غزل سايه به دامان تو خوش بود

دو از تو من دل شده آواز چه سازم

 

با یاد یاران صبح وشب طی می شود ایام من

مستی است کار روزم و سوز است کار شام من

خون دل واشک بصر مهجوری و سوز سحر

این جمله با هم سر به سر شرحی است بر آلام من

ترسم از این است ای صنم ای یار سیمین پیکرم

بنشیند از بهر جفا مرغ اجل بر بام من

راه عبورم باز کن گلناز من کم ناز کن

با خود مرا همراز کن می ریز اندر جام من

درهر زمان و هر مکان نام تو دارم بر زبان

در دفتر عشاق خود بنویس اکنون نام من

خال لب تو دانه و در دام عشقت من اسیر

هر طعمه ای حسرت کش یک دام همچون دام من

دست گدایی می زنم بر دامنت ای ذوالنعم

تا با نگاهی بر دلم شاید برآید کام من

 

باز برخاک درت روی نیاز آوردم

آن دلی را که شکستی، به تو باز آوردم

کوته از ناز مکن دست تمنايی را

که به دامان تو از روی نیاز آوردم

دامن اشکی و افسانه جانسوز غمی است

آنچه از خلوت شبهای دراز آوردم

بر در معبد خورشید به طاعت نروم

من که در میکده عشق نماز آوردم

همچو مهتاب نظرگاه همه عالم شد

شمع عشقی که بخلوتگه راز آوردم

ترک دل گفتم و در پای تو انداختمش

چون کبوتر که به جولانگه باز آوردم

موج دردی شد و بر جان من سوخته ریخت

هر صدایی که برون از دل ساز آوردم

 

به تماشاى طلوع تو، جهانْ چشم به راه

به اميد قدمت، كون و مكان چشم به راه

به تماشاى تو اى نورِ دلِ هستى، هست

آسمان، كاهكشان كاهكشان چشم به راه

رخ زيباى تو را، ياسمن آيينه به دست

قد رعناى تو را سروِ جوان چشم به راه

در شبستان شهود اشك فشان دوخته اند

همه شب تا به سحر خلوتيان چشم به راه

ديدمش فرشى از ابريشم خون مى گسترد

در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه!

نازنينا! نفَسى اسبِ تجلّى زين كن

كه زمين، گوش به زنگ ست و زمان، چشم به راه

آفتابا! دمى از ابر برون آ، كه بُوَد

بى تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه

 

تک سوار حجاز ادرکنی

ای مرا چاه ساز ادرکنی

قبله عشق و  کعبه امّید

روح سوز و گداز ادرکنی

دین من یک کرشمه از تو بود

نیت هر نماز ادرکنی

تو امام نیازمندانی

ای مسیحای ناز ادرکنی

هر چه دارم تصدق سر توست

ای زما بی نیاز ادرکنی

کربلا هست چشم بر راهت

ای شه یکه تاز ادرکنی

کی شود صبح جمعه پنجره ها

روی به سوی تو باز ادرکنی

دل مهیای غارت است بیا

آرزویم زیارت است بیا

پس از طریق مکافات کن مداوایم

عجیب منکدر از کرده های بیجایم

دمل زده کف پای عروجم از راهی

که تو گذاشته ای پیش پای پاهایم

به هر کجا که نگاه تأملم افتد

رد حضور تو پیداست نزد آنجایم

شکوه با تو نشستن اگر ردیف شود

به نظم می رسد اشعار بی مسمّایم

پرش نمی کند این مرغ خانگی، بالی!

عقاب اوج خودت را بده به پرهایم

زمین جاذبه از راه من کنار برو

که من اصیل ترین بذر آسمانهایم

از آسمان به زمین آمدم بپردازم

بهای آنچه که افتد قبول آقایم

 

 

 

چه كنم تا كه شبي لايق ديدار شوم

بهر ديدار گل فاطمه بيدار شوم

همچو آن پير خراباتي و عاشق پيشه

چشم بيمار تو را بينم و بيمار شوم

همه ي ترس من اين است كه اي محرم راز

بروم باز از اينجا و گنه كار شوم

كاش مي شد به سويم نظري مي كردي

تا كه از خواب گنه يكسره بيدار شوم

عاشقان بي سر و سامان و گرفتار تواند

كاش از عشق تو من نيز گرفتار شوم

در بيابان گناه و هوس و بي كسي ام

كمكم كن كه دگر راهي گلزار شوم

ادامه خواندن


Fatal error: Call to undefined function wp_pagenavi() in /home/parsian3/public_html/wp-content/themes/irsaweb/tag.php on line 44