شعر ها (مجموعه اشعار محرم) حضرت زينب
شعر ها (مجموعه اشعار محرم) حضرت زينب
صبر را معنا و مفهومي به نام زينب است
احترام عشق هم از احترام زينب است
شهر بي ميخانه و ساقي نباشد شهر عشق
نشئگان عشق را مستي زجام زينب است
فرش را تا عرش پيمودن نه كار هر كسي است
اين مسافت هر چه باشد زير گام زينب است
كيست زينب علم اول علم آخر پيش اوست
متن عاشورا مدون با پيام زينب است
كيست زينب در صواب شاهدان حق شريك
ثبت در اسناد عاشورا سهام زينب است
عشق يعني سز فرازي سر شكستن پيش يار
شيوه از سر گذشتن در مرام زينب است
دستهايش بسته سر بشكسته مغرد چو شير
وحشت حكام جور از انتقام زينب است
بغض زينب در گلو يعني مهيب انفجار
انفجار نسلها با اهتمام زينب است
مي زند فرياد فريادي كه حيدر گونه است
ازدحام اهل كوفه از كلام زينب است
داوري بنگر كه در بيدادگاه شهر شام
با حسين همدست گشتن اتهام زينب است
مشت را كرده گره با هيبت و احساس گفت
اين حسين فرماده عالم امام زينب است
گرچه جايز نيست از بهر زنان امر جهاد
چادرو پوشش نمادي از قيام زينب است
افتخار سيد خوش زاد مي داني ز چيست
افتخار او همين بس كه غلام زينب است
گرچه بين بانوان زهرا مقام اول است
بعد زهرا رتبه برتر مقام زينب است
آنکه بد گوهر دریای حیا زینب بود
در حیا نایبة خیر نساء زینب بود
آنکه دانشگده سینه زهرا پیمود
گشت علامه شد انگشت نما زینب بود
دختری که بجهان زین ابش نام آمد
دختر شاه عرب شیر خدا زینب بود
تالی حضرت صدیقه و اخت الحسنین
سینه¬اش آینة صدق و صفا زینب بود
آنکه پیمود ره مهر و وفا شد نامی
زیب دیباچه دیوان وفا زینب بود
آنکه مبهوت زصبرش شده ایوب صبور
معدن صبر به صحرای بلا زینب بود
آنکه بعد از شه لب تشنه بهنگام بلا
قد علم کرد بمیدان وفا زینب بود
آنکه در جای حسینش ز وفاداری شد
ملجأ و دادرس آل عبا زینب بود
آنکه با شرکت اطفال یتیمان حسین
بست در قتلگه اش عقد عزا زینب بود
آنکه افراشت پس از قتل حسین رایت دین
کرد در کرب و بلا شقه گشا زینب بود
آنکه با شوق بیاری برادر برخاست
پیروی کرد از او پای بپا زینب بود
آنکه همدست حسین گشته و بر خلق رساند
صورت و معنی قرآن خدا زینب بود
آنکه بر اهل جهان موی به مو کرد اعلان
اصل منظور شه کرب و بلا زینب بود
آنکه در حال اسیریش به نهضت پرداخت
شت خاتون ظفر با اسرا زینب بود
هرکجا بر سر نی رفت سر پاک حسین
بروی ناقة عریان ز قفات زینب بود
آنکه نشکست وقارش باسارت اما
با سکینت به شکست اهل جفا زینب بود
آنکه در ناقه عریان بدیار کوفه
حق را کرد ز ناحق جدا زینب بود
آنکه با منطق شیرین و بگفتار فصیح
محشری کرد در آن شهر بپا زینب بود
آنکه از کثرت احساس به محمل زده سر
گیسویش کرد مخصب به دما زینب بود
آنکه در بارگه زادة مرجانة پست
تنگ کرد عرصه بر آن شوم و ذغا زینب بود
آنکه در مجلس شامات به میر شامات
گفت با طعنه که ابن الطلقا زینب بود
آنکه بی باک و دلیرانه به ارکان یزید
لرزه افکند در آن دار جفا زینب بود
آنکه نام امویها به فضاحت ها برد
کرد رسوازده ، با بانگ رسا زینب بود
آنکه وارونه شد از همت او تخت یزید
کند آن سلطنت از بیخ و بنا زینب بود
ثائبا آنکه بویرانة شام اندر شام
نصب یا نام حسین کرد لوا زینب بود
خودم ديدم كه صحرا لاله گون بود
زمين از خون ياران غرقه خون بود
خودم ديدم فضاى آسمانها
پر از انا اليه راجعون بود
خودم ديدم كه نور چشم زهرا
جراحات تنش از حد فزون بود
خودم ديدم كه بر هر برگ لاله
نوشته اين سخن با خط خون بود
گلى گم كرده ام ميجويم او را،
به هر گل ميرسم ميبويم او را
خودم ديدم گلوى اصغرش را
خودم در بر كشيدم اكبرش را
اگر چه از كنار نهر علقم
زگريه منع كردم خواهرم را
خودم ديدم كه زهرا ناله ميكرد
خودم ديدم سرشك مادرم را
مكن منعم اگر با اينهمه داغ
زنم بر چوبه محمل سرم را
گلى گم كرده ام ميجويم او را
، به هر گل ميرسم ميبويم او را
خودم ديدم كه دلها مرده بودند
خودم ديدم همه افسرده بودند
خودم ديدم كبوترهاى معصوم
همه در زير پر، سر برده بودند
خودم ديدم كه گلهاى نبوت
زبى ابى همه پژمرده بودند
همان جايى كه فرزندان زهرا
بجرم عشق سيلى خورده بودند
گلى گم كرده ام ميجويم او را
، به هر گل ميرسم ميبويم او را
گل من يك نشان در بدن داشت
، يكى پيراهن كهنه به تن داشت
تا خیمه زد به ساحل خطبه کلام تو
خوابید موج های خروشان به نام تو
از کوفه تا به شام فقط سنگ می زدند
مدفون کنند تا همه جا سیر گام تو
جز با عنایت تو به چوب کجاوه ات
دست که می رسید به بالای بام تو
خطبه مخوان به مرم از سنگ پست تر
اینجا نمی دهند جواب سلام تو
ما را سوار ناقه غمگین خویش کن
شاید شویم زائر زلف امام تو
دارد از روز ازل دیده بینا زینب
عشق را کرده به نه کنگره معنا زینب
اولین صابره ارض و سما باشدو بس
علم پیغمبری آموخت ز طاها زینب
بود او عالمه مکتب فرهنگ علی
پرورش یافته در دامن زهرا زینب
همچنان کمه به نبی ام ابیها زهراست
با شد از بهر علی ام ابیها زینب
گشت قربانی کعبه به منای شهدا
هستی اش را به خدا می کند اهدا زینب
در اسارت سخن از غیرت و آزادی گفت
اه و زاری نکند در بر اعدا زینب
بود آخرين لحظه عمر من
الا شام غم با تو گويم سخن
چه خوش بود آئين غمخواريت
ز آل علي ميهمانداريت
دگر جانم از غصه بر لب رسيد
گذشت آنچه از توبه زينب رسيد
خداحافظ اي شهر آزارها
خداحافظ اي كوي بازارها
خداحافظ اي شهر چنگ ها
خدا حافظ اي بارش سنگ ها
خداحافظ اي شهر رنج و بلا
خداحافظ اي چوب طشت و طلا
خداحافظ اي قصه بزم مي
خداحافظ اي رأس بالاي ني
خداحافظ اي اشگ جمازه ها
خداحافظ اي زيب درازه ها
خداحافظ اي شهر دشنام ها
خداحافظ اي كوچه ها بامها
خداحافظ اي دست در سلسله
خداحافظ اي پاي پر آبله
خداحافظ اي سنگ وخون جبين
خداحافظ اي سيد و الساجدين
خداحافظ اي رنج ها درد ها
خدا حافظ اي خاك ها گرد ها
خداحافظ اي ناقه بي جهاز
خداحافظ اي اختران حجاز
خداحافظ اي گوش پاره شده
ز تو غارت گوشواره شده
خداحافظ اي خاك ويران سرا
خداحافظ اي آل خير الورا
خداحافظ اي ياس نيلي شده
يتيم نوازش به سيلي شده >
<
من اينجا خودم ديدم از خون خضاب
سر نيزه ها هيجده آفتاب
همين جا كنارم ني و دف زدند
به ديدار هجده گلم كف زدند
همين جا دلم شد زغم چاك چاك
كه خورشيدم افتاده برروي خاك
همين جا به زخمم نمك مي زدند
عزيز دلم را كتك مي زدند
همين جا به فرقم ادو خاك ريخت
به گل هاي من خارو خاشاك ريخت
همين جا ز غم جان من خسته بود
كه ده تن به يك ريسمان بسته بود
همين جا دوو چشمم زخون تر شده
كه ياسم به ويرانه پرپر شده
همين جا به ويرتنه بلبل گريست
فريبانه بر غربت گل گريست
همين جا زغم جانم آمد به لب
كه در گل گلم دفن شد نيمه شب
دريغا كه آن گوهر پاك رفت
چو زهرا غريبانه در خاك رفت
الا اي همه نسلهل بعد من
بگوئيد از غول من اين سخن
كه زينب از اين كوه اندوه و درد
به موج بلا جون علي صبر كرد
خدا داند و غصه هاي دلش
كه داغ حسينش بود قاتلش
مرا يك جهان درد و واغ و غم است
كه توصيف آن بر لب ميثم است
حاج غلامرضا سازگار(ميثم
دارم هوس که با تو دمی گفتگو کنم
تاسرگذشت خود همه را موبموکنم
نگذاشتند تا که کنم دفن پیکرت
وز آب دیده نعش ترا شست شو کنم
میخواستم اگر که مهلت نداد شمر
آبی بوقت مرگ ترا در گلو کنم
بگذاشتم ترا و برفتم زکربلا
جز کربلا ترا بکجا جستجو کنم
خواهم بتربت تو برادر علی الدّوام
بنشینم وهمیشه زخاک تو بو کنم
گر نیست رخصتم که بمانم بکربلا
من جانب مدینه چسان بیتو رو کنم
عباس و قاسم و علی اکبر بزیر خاک
من زندگی چگونه دیگر آرزو کنم
يا اخا درد هم آغوش من است
پرچم عشق تو بر دوش من است
شکوه ای نيست در اين ابرازم
به حديث غم تو می نازم
نه غم و رنج کنون می کشدم
شوق ديدار رخت می کشدم
مرغ بشکسته پر و بال
من راوی مقتل گودالم من
زائر تشنه لب علقمه ام
سند مستند فاطمه ام
آنکه با خصم تو جنگيده منم
بانی عشق پسنديده منم
صاحب نافلهء زندانم
شاهد قافلهء طفلانم
ناظر چشم گهربار منم
روح آرامش بيمار منم
بر حرم حملهء مردم ديدم
خيمه ها را به تلاطم ديدم
ديده ام سيلی نامردان را
طفل گم گشته و سرگردان را
پيش مجنون گل ليلی چيدند
راس معشوق مرا ببريدند
ماجرايی که ز محمل دارم
خاطراتی است که در دل دارم
چون که انگشت نما شد سر تو
باز شد تازه لب خواهر تو
دامنم خيس شد از چشم ترم
چوبه محملم از خون سرم
آن زمان ناطقم از حيدر بود
اثر خطبه ام از کوثر بود
کاخ ها را همه ويران کردم
ز غم آزاد اسيران کردم
ليک از شام شده خم کمرم
من نگويم که چه آمد به سرم
تهمت دشمن و لبخند پليد
چوب خزران و لب سرخ شهيد
از همان روز پريشان ماندم
تا کنون يکسره گريان ماندم
منکه عمری است تو را می جويم
. اينکه از وصل سخن می گويم
آمدم روی حسينم بينم
چهره نور دو عينم بينم
ذکرت ای يار بر اين لب دارم
شوقت ای هستی زينب دارم
در قتلگه زشور اسیران چو گشت شور
زینب بدور نعش حسین یافت فیض نور
گفت ای شهید عشق ببین ناتوان مرا
بگشای دیده کن نظری این زمان مرا
خون شد دلم زغصه نداری خبر زمن
بنگر اسیر کرده چسان کوفیان مرا
آیا توئی حسین من ای کشتة جفا
یا اختلاف کرده شها دیدگان مرا
گر تو برادر منی ، کو رخت پیکرت
آن کهنه پیرهن ببرت بدنشان مرا
با دست و سر شناخت صفّیه برادرش
نه دست و نه سراست چه سازد عیان مرا
زینب نبود کاش ترا دید این چینن
ای خوش بحال تو که ندیدی چنان مرا
خشکید گلستان من از تشنگی نماند
گلهای رنگ رنگ از آن گلستان مرا
آتش زدند بعد تو از کین بخیمه¬ها
هم خانه گشت سوخته هم خاندان مرا
کردند رو بدشت یتیمان غم کشت گه
حال این بسوخت گهی حال آن مرا
بیمار را از آتش کین کرده¬ام برون
باشد چومن ستمزده نبود گمان مرا
ای میر کاروان زچه در خواب رفته¬ای
کردند کوچ قافله کوپاسبان مرا
نه اکبر و نه قاسم و عباس و اصغرم
نه یاوری از آنهمه پیر و جوان مرا
من میروم بشام و خدا حافظت کنم
رره فکن مکن بجهان سرگران مرا
خم شد قدم زغم نبود راست تا بحشر
این قامت خمیده بود همعنان مرا
صافی بگوید آنچه بدل داردش بمن
بر تو وسیله ساخته ، ای مهربان مرا
زینب آمد شام را یکباره ویران کرد و رفت
اهل عالم را زکار خویش حیران کرد و رفت
از زمین کربلا تا کوفه و شام خراب
هر کجا بنهاد پا فتحی نمایان کرد و رفت
با لسان مرتضی از ماجرای نینوا
خطبه¬ای جا نسوزانند در کوفه عنوان کرد و رفت
با کلام جانفزا اثبات دین حق نمود
عالمی را دوستدار اهل ایمان کرد و رفت
فاش میگویم من آن بانوی عظمای دلیر
از بیان خویش دشمن را هراسان کرد و رفت
بر فرازنی چو آن قرآن ناطق را بدید
با عمل آن بی قرین اثبات قرآن کرد و رفت
در دیار شام برپا کرد از نو انقلاب
سنگر ستمگرنرا سست بنیان کرد و رفت
خطبة غرا بیان فرمود در کاخ یزید
کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد و رفت
از کلام حق پسندش شد حقیقت آشکار
اهل حق را شامل الطاف یزدان کرد و رفت
شام غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت
دخت شه را بعد مردن در خرابه جای داد
گنج را در گوشة ویرانه پنهان کرد و رفت
زآتش دل بر مزار دختر سلطان دین
در وداع آخرین شمعی فروزان کرد و رفت
سرّ ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابري از ريا مي ماند اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان
در كوير تفته جا مي ماند اگر زينب نبود
زحمه زحمي ترين فرياد در چنگ سكوت
از طرار نغمه وا مي ماند اگر زينب نبود
در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ
در گلوي چشمها مي ماند اگر زينب نبود
ذوالجناح داد خواهي ، بي سوار و بي لگام
در بيابانها رها مي ماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ ، سيل انقلاب
پشت كوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود
ما گرفتار بلای زینبیم
ما حسینی از عطای زینبیم
تا خدا بر ما عنایت می کند
ماگدای هر گدای زینبیم
بر گل نرگس قسم در روضه ها
سائل مهرو وفای زینبیم
ما برای دین به سینه می زنیم
شیعیانِ درسهای زینبیم
سینه عریان حسین بی کفن
رخ کبودان عزای زینبیم
آخر مجلس به وقت شور عشق
سوی مقتل در قفای زینبیم
ما به وادی محبت ازازل
کربلایی،از دعای زینبیم
وقت دیدار اجل بعد از حسین
چشم،در راه لقای زینبیم
در جزا گر مادرش رخصت دهد
دست بر سینه به پای زینبیم

